شعری از یک دوست حاشیه نویس .... 

طوبا تو با کدام لبت لبخند می زنی ؟

 

طوبا تو با کدام لبت لبخند می زنی ؟

با قصه بلند تو در خواب می شوم

با رد پای تو تا هرکجا که رفت

روزان من شبان بلندی است

دار

تعبیر تازیانه به خواب است

بیداری کبود من انگار

چون بوی هرزه به آغوش

آغشته ام به بوی تو چون نی به نای

 پنجه به تنبور

آدمی به دم

پروانه با طریقت پیله آشناست

من با حقیقت دیوار پیش رو

این راه ناگزیر

ره به سوی کوی تو هرگز نبرده است

دیگر بس است

طی طریق در کوچه ی بن بست

این خانه خانه نیست

این کوی کوی

این رد آب ، رود

دروغ است

مانداب خواب رفته ی پیری است بی رمق

بی رقص و انعکاس در افشان آفتاب

من پرده های خانه خود را کشیده ام

درهای چوبی این خانه بسته است

این پیر هرزه  پوی لال باد

از می ندانم هرکجای دور

                        از هرکجای دور

از لابلای بلندای یلدای موی تو

بو سوی کوی من آورده بود دوش

 توش از توان نازک من رخت بست و رفت

خواب از شبان همیشه به چشمان انتظار

گو زیر آسمان کجا

تندیس مرمرین تورا

تیشه می زنند؟

در رویش خجسته اکنون کدام باغ

دستت حراج ناگهانی باران و شبنم است ؟

در غفلت صبور تو این باغبان کور

هم دست هرچه باد و زمستان درود

سبزینه هرچه بود
زبستان از آن من

دل  بر دلیل بی خود این باغبان مبند

زمستان

توجیه داس و تبر در فرق باغ ماست

بیداد باغبان

با خون  دلمه بسته به دستش

با آه آخر ارکیده آشناست

 دیری است

دل بر سکوت  خامش این خانه بسته ام به جای تو

دل بسته ام به

یادگاری انگشت های تو

بر شیشه های پر بخار

بر ماه و موی تو در خواب

بر آب و آینه در شکل خاطره بسیاری دروغ!

خو کرده ام به راه

به رفتن

به نام تو

خو کرده ام

به دست خط تو

بر برگهای نخستین هر کتاب

به شانه های تو در خواب

بر دستهای تو بر عکس

طوبا نگاه کن

این جامه خواب توست

 بی قامت بلورین از هرچه بد رهای تو بی خواب

این کفش های توست

با بند های باز

با خوای و کهربای موی تو

آن شانه آشناست

من در تعزل غمگین صد وازه مانده ام

این وازگان وازگون  خیس

 تعبیر عاشقانه  نابودن تو بود

سردادمش ز دیده به دامان کاین بغض ناگزیر

مجال نفس دهد

بسپار گوش به باز آی جفت خویش

بازآ !!! پرنده دور از شیانه آشنا

این کوچه کوی توست

روزان من شبی است

بلنداش موی توست

                                                 از کتاب " طوبا تو با کدام لبت لبخند می زنی ؟"

                                                       از علی زرنگار 1387 –تهران