... باد گیسوانت را شانه خواهد زد
تورا می بینم
هرروز و هرلحظه در کنارم
سر بر شانه ات می گذارم
تو برایم قصه ای را که به تازگی نوشته ای
می خوانی
موهایم را نوازش می کنی
آنروز یادت هست
موهایت کمی بلند بود
بسته بودی
کلاهی بر سر داشتی
هوا کمی سرد بود
باد نیز دستان سردش را در لابلای موهای درختان می کشید
من
بی خبر از همه چیز
بی دانستن آنکه
تورا خواهم دید
تو را خواهم یافت....
تو مرا در زندان آن چشمان سرد و بی رحم
به بند کشیدی
قایق زندگی ام را
که شاد و بی خیال
در اقیانوس پرتلاطم زندگی
می پلکید
درآن بندر گاه سرد و تاریک
گرفتارکردی
شاید تو نبودی !!!!!!!!!!!
فریب زرق و برق لنگرگاه بی ساحل را خوردم
از قایقم پیاده شدم
بی آنکه بدانم
ساحلی پیش رویم نیست
بی گداربه آب زدم ،نه ؟
نسنجیده
آنجا نوشته بودند:" ساحل در دست تعمیر است "
اما من به شوق تو آنچنان دویدم
که آنرا ندیدم
حالا روزها گذشته
لحظه ها
طوفانها
اقیانوس من روزهای آرامی هم داشته ،گویا
آنروز یکی از روزهای سرد و زیبای پائیز ۷۹ بود
من و دایی به در کانون رسیدیم
حس عجیبی داشتم
قلبم بی جهت تند می زد
نفس در سینه ام حبس شده بود
به هم رسیدیم
تو نگاهم کردی
احوالپرسی کردیم
اندک زمانی گذشت
من و تو دایی کنار هم دور یک میز دریک رستوران کوچک و محلی نشستیم
تو در یک طرف
و من و دایی در طرف دیگر
در قلبم چیزی صدا می کرد
مبهم و عجیب
آن لحظه نمی دانستم چیست
شاید حالا ......
نمی دانم که میدانی یا نه .....
نمی دانستم روزی می رسد که تو بخشی از وجودم خواهی شد
تو از فرسنگها دور به سویم آمده بودی
هدیه بودی شاید
هدیه ای دوست داشتنی و گران قدر
هدیه تولدم در پائیز ۷۹
چشمانت با شیطنت
اینطرف و آنطرف را می کاوید
عسلی و آرام
موهایت زیر کلاه
بهم ریخته و نامرتب بود
اما هرچه بود اینها نبود
حسی عجییبی که در من غوغا می کرد
مرا می لرزاند
ما همچنان دور میز نشسته بودیم
حرف می زدیم
اما من صدایی نمی شنیدم
جز صدای رویایم را
لحظه ای در آرزویم غرق شدم
زورق هیجان و احساس
- همان احساس عجیب -
مرا با خود به ساحل دور دست رویا برد
همه آنچه در رویا می دیدم
همه آنچه در رویا می شنیدم
تمام آن چیزی بود که می خواستم
خواستنش آن لحظه مرا پر و خالی می کرد
از شور
از هیجان
از آنچیزی که بعدها یاد گرفتم عشق نامش نهم
تو چه صبور و بی خیال به من می نگریستی
دلم چشمانش را بست
در آغوش بی احساس قلب تو رها شد
بی پروا و شیدا
و تو فقط صبورانه و منطقی در تمام این مدت نگاهم می کردی
من هم ناگزیر صبور شدم
چشمانم را گشودم
خود را همچنان روبروی تو در آن رستوران کوچک دیدم
دایی مثل همیشه صمیمی و مهربان
کنارم نشسته بود
صدایتان را می شنیدم
نامفهوم و آرام
مثل کسی که خواب و بیدار است
دلم بود که فرمان میداد
و گوشم تنها صدای رویایش را می شنید
نگاهت می کردم
نمی دانم در نگاهم چیزی بودیانه ، شاید
که تو می فهمیدی
چیزی نمی گفتی
چرا ......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دانم
شاید هم نه
حتما به نظر تو چیزی نبود
یا اگر بود
منطقی نبود
نباید می بود
درست نبود ، اما
دلم فریبم میداد
تحمل نکردم
حماقت کردم
به تو گفتم
کاش زبانم لال می شد و هرگز گشوده نمی شد
کاش دل دیوانه ام را به زنجیر تنهایی به بند می کشیدم
و راه اقیانوس را ادامه میدادم
اما دریغ
دل دیوانه سنگ بر سبو زد و پیمانه بریخت
چشمه شد
جوشید
زلال و روان
به سوی تو جاری شد
در پای تو ماند تا مرداب شد
و اکنون این مرداب خسته دیگر تاب ماندن ندارد
میخواهد بجوشد و
جاری شود
تا شاید در مسیر رسیدنش به اقیانوس تورا دوباره بیابد
چرا که اینجا
تو دیگر نیستی و
مرداب تنها با خاطرات پوسیده اش تنها مانده
خاطرات تو
من - این من دیوانه و شیدا -
با تو در کهکشان بودم
مرا به زمین کشاندی
با تو بر فراز بلند ترین کوهها پرواز می کردم
بالاتر از همه عقابهای تیز پر
بالم را شکستی
در کنارتو در قعر عمیق ترین اقیانوسها
در آرامش بی نهایت دریا
کنار گوش ماهیها
در کاخ بلورین عروسهای دریایی
راحت و سرخوش و آسوده
زندگی می کردم
با تو که نه
با خیال خام تو ،شاید !!!!!!!!!
اما آیا براستی این توبودی که به شیشه دلم سنگ زدی ؟؟؟
حالا
بیچاره دل
ترک برداشته
می لرزد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با تو در کنار زلال ترین چشمه های آب چادر زده بودم
در میان سبزی بکر جنگلهای دست نخورده
نفس می کشیدم
آیا براستی این تو بودی که راه بر نفسم بستی ؟؟؟
آسمان شبم با تو ستاره باران بود
تک تک ستاره هایم را چیدی
و شنیده ام که آنها را برای تزئین اتاقت
در سبدی ریخته ای
و به گوشه ای نهاده ای !!؟؟؟
زورق آرامش خیالم با تو در بیکرانگیها
از طلوع تا غروب بی ریای خورشید
رو به سوی افق های دور دست و طلایی داشت
آیا براستی این تو بودی که خط افق را شکستی ؟؟؟
زورقم از آنجا فرو غلتید
درهم شکست
حالا من مانده ام و شکسته های زورق
حالا تو با اینهمه بی رحمی - اصلا به تو نمی آید -
حالا من
با این همه بی رحمی تو چه کنم ؟؟؟
منتظر
امیدوار
اما تنها
هنوز در رویای شیرین و خلسه وار روز اول
که چون الماس در ذهنم می درخشد
یاد تو که چون طوفان در وجودم پیچید
با جانم در آمیخت
و هم اکنون
من نیز یکی از آن ساکنین سرزمین سکوتم
سرزمینی که تو برایم ساختی
و بارها گفتی
که امیدوارباش
که سرانجام
روزی فرا خواهد رسید، که
" ...باد گیسوانم را شانه خواهد زد "
تا امروزگار
روزهای زیادی گذشته
ثانیه ها با سرعتی غریب می گذرند
ومن همچنان
در خنکای سایه درخت تنهای سرزمین احساسم
ترانه تنهایی ام را می سرایم و
در انتظار آن لحظه ام که
گیسوانم را به دست بادی بسپرم که دستان توست
چراکه شنیدم میگفتی
".... باد گیسوانت را شانه خواهد زد .
تقدیم به او که مي دانم كه مي داند ...؟؟؟