من متولد پائیزم ....

             كوچه پائيز ...

 پنجره را باز مي كنم

باد سرد پائيزي

دستان پر مهرش را به صورتم مي كشد

چشمانم را مي بندم

كيسه پراز برگهاي زرد و قرمزش را

روي سرم خالي مي كند

در آغوش نمناك و رنگينش

مي فشاردم

در فرود رقصان برگها

غرق شادي مي شوم

دور و برم همه مملو از برگهاي رنگ رنگ

پر از زرد

              پر از قرمز

                             پر از پائيز

پر از يكسال ديگر كه گذشت

به برگها نگاه مي كنم

در لابلايشان

گذشته ام را مي يابم

كدر و رنگ پريده

غبار گرفته

مي تكانمش

غبار زمان چنان بر ان جا خوش كرده

كه گويي زدودني نيست

نگاهش مي كنم

واو نيز

گاه  مي خندد

گاه مي گريد

فرياد مي كشد

مي رقصد

روزها و روزها

برگها

         رنگها

                   راهها

                          پائيزها گذشته

در اين گذشته غبار گرفته

هرچه رفته

         خواهي يافت

                    هرچه سرخ

                                هرچه زرد

من با افتادن اين برگها خو گرفته ام

صداي خش خش غمگينشان

مرا با خود به دور دست رويا مي برد

برگي بر سرم مي افتد

رويايم را بر هم مي زند

و از گذشته تا حال فاصله بسيار است

رهايش مي كنم 

و باز

اين منم

كه راهي مي شوم

به سوي جاده پائيز

از لابلاي

برگهاي قرمز و زرد

از ميان روزها

از ميان  باد سرد پائيزي

و برگهايي  كه بر سرم مي بارند

و در هر قدم

بر زمين مي مانند

تا جزيي از گذشته  شوند

و سالي ديگري

كه آيا باز

بگذرم از گذ رگه پائيز

چشمانم را مي گشايم

باغ را در كنار پائيز تنها مي گذارم و

پنجره را مي بندم .

شعر امروزم برای برداشتن فاصله هاست ...

با تو و بي تو ....

 اين منم

چشمانم خواب و دلم بيدار

هزار بار گفتم بيا , نگفتم ؟!!!

                     بمان           , نماندي !!!

                          نرو                  , رفتي !!!

شنيدم كسي مي گفت :

"بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است "

حالا اين منم

من تنها و خسته

بي ستاره

به تو ميگويم

بيا و تنهايي ام را بنگر

بيا و تنهايي ام را بگير

بيا مرا از اين غربت غريب كش رهايي بخش

تو از تنهايي من خيلي كوچكتري

اما فقط حضور گرم تو ست كه

ديوار يخي اين تنهايي را آب مي كند , ... بيا

تو بايد گوش كني كه چه مي گويم

منم كه صدايت مي زنم

طنين صداي مرا مي شنوي ؟؟؟!

انعكاس صداي من در ميان كوههاي فاصله آنچنان مي پيچد كه

چهار گوشه قصر تنهايي مرا مي لرزاند

ستونهاي انتظار م را تكان ميدهد

                                         بيا , درنگ جايز نيست

 "من همانم كه از طعم تصنيف در متن ادراك آن كوچه تنها تراست "

با توام

قصه ام را گوش مي كني  ؟

باز هم صدايت مي كنم

قدم بردار

تا به سويت سرازير شوم , جاري و زلال

 گنجشكها روي ديوار آب انبار باغ لانه ساخته اند

دو ياكريم نيز پشت پنجره جوجه كرده اند

هرروز صداي ذكرشان را مي شنوم

بيا و بمان

من و تنهايي ام هرروز برايشان آب و دانه مي ريزم

به هم عادت كرده ايم

همديگر را خوب مي شناسيم

روزها گذشته

جوجه هاشان را پرداده اند

بركت و خير حضورشان به من و تنهايي ام نيز مير سد

 هرگز نتوانستم از يادت ببرم

من عاشقم

حالا تنهايي ام نيز عاشق تو شده

چون تا غافل مي شوم

گوشه اي با تو و نام و ياد تو خلوت مي كند

خنده دار نيست

حالا ديگر اين منم كه بايد تنهايي ام را صدا كنم

و خلوتش را بر هم زنم 

با صداي بلند كتاب مي خوانم

شعر مي نويسم

مي رقصم و كلمات را مي رقصانم

تا از يادش ببرم كه به تو فكر كند

 من زنم !

رفيق تمام راه كه مي گويند منم

من مادر عروسكهايم

مادر تنهايي ام

مادر گنجشكها و ياكريم ها

مادر قصه هاي ناتمام ،    منم

 من زنم !

آن بانوي مخمل پوش گيسو طلا

كه سر خستگي كوه رانيز

 بر دامن چين چين صبرش مي گيرد

نوازشش مي كند

 آرامشش مي بخشد ، منم

دستان پرتلاطم و سرد شب

لحظه به لحظه بيش از پيش

بر تن خسته و خواب آلودم ميپيچد

و با ستاره هاي پوشالي و دروغينش فريبم ميدهد

در بيكرانگي آبي و غم انگيزش غرقم ميكند

از تو دورم مي كند

بين من و تو   فاصله بسيار است

اين فاصله ها بردار

به تو گفتم چشمانم خواب است و دلم بيدار

ره بي توشه مي پيمايم

رمقي بيش نمانده ،بيا!

مادر عروسكها و گنجشكها

بانوي كوچك قصه ها

دختر سبز جنگل با دامن پر چين

ديگر تاب تنهايي ندارد ، خسته شده

بيا اين منم كه از تو گفتن را دوست دارم

از تو شنيدن را

حضور تو از جنس آرامش من است

مرا به خانه ام ببر

تمام شب اينجا

بدون تو و حضورت

در اين تنهايي بزرگ و بيرنگ و بيصدا

زني ميان شاخه هاي مجنون بيد

زير آماج تازيانه هاي سركش باد

تنها نشسته

چشم دوخته به دوردستهاي بي انتها

تنها تو را مي خواند

چراكه تنها تو را مي خواهد .

 كسي مرا مي خواند ، به نام

كسي كه در من مي جوشد و مي خروشد

درون تنم

ميان سينه تنگ , كسي كه

تو را مي خواند

 تو را مي خواهد

فروغ بود كه گفت :

"درخت كوچك من به باد عاشق بود

به باد بي سامان

كجاست خانه باد "

 بيا منم اينجا

كه فرو مي بارد و مي ريزد و مي لرزد

و به دنبال خانه باد

روانه مي شود به هر سو ,به هر ديار

و به هر كرانه سر مي كشد

تا بيابد خانه اي را

كه بيارايد آنرا به رنگ آبي و

بياويزد عشق را بر در و ديوار شيشه اي اش

كه پر از حضور پررنگ توست

تا شايد آرامش گيرد

و تنهايي براي هميشه

به خواب فرو رود

خوابي زمستاني و سرد و خاموش و بي انتها

چراکه من از اين همه تنهايي خسته ام .

نوشتم تا بدانند .....

                  ... باد گیسوانت را شانه خواهد زد

 تورا می بینم

هرروز و هرلحظه در کنارم

سر بر شانه ات می گذارم

تو برایم قصه ای را که به تازگی نوشته ای

می خوانی

موهایم را نوازش می کنی

آنروز یادت هست 

موهایت کمی بلند بود

بسته بودی

کلاهی بر سر داشتی

هوا کمی سرد بود

باد نیز دستان سردش را در لابلای موهای درختان می کشید

من

بی خبر از همه چیز

بی دانستن آنکه

تورا خواهم دید

تو را خواهم یافت....

تو مرا در زندان آن چشمان سرد و بی رحم

به بند کشیدی

قایق زندگی ام را

که شاد و بی خیال

در اقیانوس پرتلاطم زندگی

می پلکید 

 درآن بندر گاه سرد و تاریک

گرفتارکردی

شاید تو نبودی !!!!!!!!!!!

فریب زرق و برق لنگرگاه بی ساحل را خوردم

از قایقم پیاده شدم

بی آنکه بدانم

ساحلی پیش رویم نیست

بی گداربه آب زدم ،نه ؟

نسنجیده

آنجا نوشته بودند:" ساحل در دست تعمیر است "

اما من به شوق تو آنچنان دویدم

که آنرا ندیدم

حالا روزها گذشته

لحظه ها

           طوفانها

                        اقیانوس من روزهای آرامی هم داشته ،گویا

آنروز یکی از روزهای سرد و زیبای پائیز ۷۹ بود

من و دایی به در کانون رسیدیم

حس عجیبی داشتم

قلبم بی جهت تند می زد

نفس در سینه ام حبس شده بود

به هم رسیدیم

تو نگاهم کردی

احوالپرسی کردیم

اندک زمانی گذشت

من و تو دایی کنار هم دور یک میز دریک رستوران کوچک و محلی نشستیم

تو در یک طرف

و من و دایی در طرف دیگر

در قلبم چیزی صدا می کرد

مبهم و عجیب

آن لحظه نمی دانستم چیست

شاید حالا ......

نمی دانم که میدانی یا نه .....

 نمی دانستم روزی می رسد که تو بخشی از وجودم خواهی شد

تو از فرسنگها دور به سویم آمده بودی

هدیه بودی شاید  

هدیه ای دوست داشتنی و گران قدر

هدیه تولدم در پائیز ۷۹

 چشمانت با شیطنت

اینطرف و آنطرف را می کاوید

عسلی و آرام

موهایت زیر کلاه

بهم ریخته و نامرتب بود

 اما هرچه بود اینها نبود

حسی عجییبی که  در من غوغا می کرد

مرا می لرزاند

ما همچنان دور میز نشسته بودیم

حرف می زدیم

اما من صدایی نمی شنیدم

جز صدای رویایم را

لحظه ای در آرزویم غرق شدم

زورق هیجان و احساس

                               - همان احساس عجیب -

مرا با خود به ساحل دور دست رویا برد

 همه آنچه در رویا می دیدم

همه  آنچه در رویا می شنیدم

تمام آن چیزی بود که می خواستم

خواستنش آن لحظه مرا پر و خالی می کرد

           از شور

                        از هیجان

               از آنچیزی که بعدها یاد گرفتم عشق نامش نهم

تو چه صبور و بی خیال به من می نگریستی

دلم چشمانش را بست

در آغوش بی احساس قلب تو رها شد

بی پروا و شیدا

و تو فقط صبورانه و منطقی در تمام این مدت نگاهم می کردی

من هم ناگزیر صبور شدم

چشمانم را گشودم

خود را همچنان روبروی تو در آن رستوران کوچک دیدم

دایی مثل همیشه صمیمی و مهربان

کنارم نشسته بود

صدایتان را می شنیدم 

نامفهوم و آرام

مثل کسی که خواب و بیدار است

دلم بود که فرمان میداد

و گوشم تنها صدای رویایش را می شنید

نگاهت می کردم

نمی دانم در نگاهم چیزی بودیانه ، شاید

که تو می فهمیدی

چیزی نمی گفتی

 چرا ......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟      نمی دانم 

شاید هم نه

حتما به نظر تو چیزی نبود

یا اگر بود

منطقی نبود

نباید می بود

درست نبود ، اما

دلم فریبم میداد

تحمل نکردم

حماقت کردم

به تو گفتم

کاش زبانم لال می شد و هرگز گشوده نمی شد

کاش دل دیوانه ام را به زنجیر تنهایی به بند می کشیدم

و راه اقیانوس را ادامه میدادم

اما دریغ

دل دیوانه سنگ بر سبو زد و پیمانه بریخت

چشمه شد

جوشید

زلال و روان

به سوی تو جاری شد

در پای تو ماند تا مرداب شد

و اکنون این مرداب خسته دیگر تاب ماندن ندارد

میخواهد بجوشد و

                             جاری شود

تا شاید در مسیر رسیدنش به اقیانوس تورا دوباره بیابد

چرا که اینجا

تو دیگر نیستی و

مرداب تنها با خاطرات پوسیده اش تنها مانده

خاطرات تو

         من - این من دیوانه و شیدا -

با تو در کهکشان بودم

مرا به زمین کشاندی

با تو بر فراز بلند ترین کوهها پرواز می کردم

بالاتر از همه عقابهای تیز پر

بالم را شکستی

در کنارتو در قعر عمیق ترین اقیانوسها

در آرامش بی نهایت دریا

کنار گوش ماهیها

در کاخ بلورین عروسهای دریایی

راحت و سرخوش و آسوده

                                       زندگی می کردم

با تو که نه

        با خیال خام تو ،شاید !!!!!!!!! 

اما آیا براستی این توبودی که به شیشه دلم سنگ زدی ؟؟؟

حالا

        بیچاره دل

                       ترک برداشته

                                              می لرزد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با تو در کنار زلال ترین چشمه های آب چادر زده بودم

در میان سبزی بکر جنگلهای دست نخورده

نفس می کشیدم

آیا براستی این تو بودی که راه بر نفسم بستی ؟؟؟

آسمان شبم با تو ستاره باران بود

تک تک ستاره هایم را چیدی

و شنیده ام که آنها را برای تزئین اتاقت

                                   در سبدی ریخته ای

                                             و به گوشه ای نهاده ای !!؟؟؟

زورق آرامش خیالم با تو در بیکرانگیها

از طلوع تا غروب بی ریای خورشید

رو به سوی افق های دور دست و طلایی داشت

                        آیا براستی این تو بودی که خط افق را شکستی ؟؟؟

زورقم از آنجا فرو غلتید

                          درهم شکست

حالا من مانده ام و شکسته های زورق

حالا تو با اینهمه بی رحمی    - اصلا به تو نمی آید -

حالا من

         با این همه بی رحمی تو چه کنم ؟؟؟

                     منتظر

                                 امیدوار

                                                 اما تنها

هنوز در رویای شیرین و خلسه وار روز اول

که چون الماس در ذهنم می درخشد

یاد تو که چون طوفان در وجودم پیچید

با جانم در آمیخت

و هم اکنون

من نیز یکی از آن ساکنین سرزمین سکوتم

سرزمینی که تو برایم ساختی

و بارها گفتی

که امیدوارباش

که سرانجام

روزی فرا خواهد رسید، که

                          " ...باد گیسوانم را شانه خواهد زد "

تا امروزگار

             روزهای زیادی گذشته

                                 ثانیه ها با سرعتی غریب می گذرند

ومن همچنان

 در خنکای سایه  درخت تنهای سرزمین احساسم

ترانه تنهایی ام را می سرایم و

در انتظار آن لحظه ام که

گیسوانم را به دست بادی بسپرم که دستان توست

چراکه شنیدم میگفتی

                                   ".... باد گیسوانت را شانه خواهد زد . 

                                                        تقدیم به او که مي دانم كه مي داند   ...؟؟؟  

امروز صبح روزیست که دیشب طوفانی بود و باران به شدت می بارید .

 

 

در دل کوهستان خانه آجری و ساده ایست که اگر صدایش کنی ، صاحبخانه پاسخت میدهد ...

 

با استاد که حرف زدم انگیزه ام صد چندان شد تا تلاش کنم فردی مهم و اثر گذار باشم ....

امروز بالاخره بعد از کلی به قول استادم آقای ناظر زاده، پیچشکاری ، موفق شدم وارد وبلاگم بشم ، اما بازم نتونستم عکسهامو بگذارم توی وبلاگ . یک سری از عکسهایی را که انداختم از دریا و کوه و جنگل و...
امشب دوباره سعی می کنم .

خداحافظ پائیزمن